I hope i die firstدوشنبه 8 ژانویه 2024۱۸ دی ماه ۱۴۰۲ خورشیدی865 خورشید طلوع کرده و من با فکر تو روزمو شروع کردم و با فکر تو زیر نور ماه خوابیدممیدونم و منتی هم سر اینکه دوست دارم و میخوام تا دنیا دنیاست دنیای کسی غیر تو قاطی دنیام نشه، نیست.دنیا انقدر برای ما بزرگ بود ک زجر آور باشه این فاصله ولی انقد کوچیک بود که منو تو رو سر راه هم قرار داد.نمیدونم، فقط از سر دلتنگی دارم مینویسم دلخورم از آدما و ناراحتم از همه چی و منظوری ندارم .هنوز نمیتونم باور کنم قصه ی ما به سر رسید و زهرا هیچ وقت به خونه نرسید یا وقتی رسید ک داستان تموم شده بود و معشوق داستان من شده بود نقش اول یه داستان دیگه !دیگه تو رو مقصر چیزی نمیدونم دردت به قلب زهرا، خیلی دلیل دارم برا حرفم که اگه بنویسم یه دنیا میشه !مدام فکرم سمت اتفاقای افتاده و نیفتاده و ساخته ی ذهنِ مریض ِ خلاقم میره !همه چی با جمله ی « اگه بودی ... » شرو میشه و با یه نفس عمیق تموم میشه !نگاهم هر روز رو سنگ فرش های سر کوچه ای که ما رو لمس کردن و اون نیمکت سنگی ه !شاید جالب باشه , گفتم رفتیم با ز.م پل طبیعت، مدام با سرعت ۶۰ بار در دقیقه توو دلم میگفتم کاش تو بودی بجای همه ی اینا، کاش تو بودی !یه نمیدونم میگم پشت بند همه ی جمله هام خیره میشم !شاید بهترین انتخاب و تو کردی .شاید ...شاید ...شاید ...هرچی.رو نقطه ی 865 وایسادم!به آ.میم نگاه میکنم ک رفته آلمان ... و به حجم غصه ای ک سرازیر میشه توو قلبم و کلی فکر که هجوم میارن به سرم .نمیدونم چن دیقه س خیره شدم و کلمه ها دوباره گم شدن و بجاش از چشمام میچکن رو صفحه کیبورد ...همین .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 2:21 توسط خودم
|
برچسب:
نویسنده: مهدی قربانی
تاريخ: پنجشنبه
21 دی
1402 ساعت: 15:19